السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

273

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

است ، آنها گفتند : پادشاها ! ما نادان و سفيه نيستيم و ناراحتى پدرمان از جهت ما نيست ، ولى او پسرى داشت كه كوچكتر از ما بود و نامش يوسف بود ، همراه ما براى شكار خارج شد و گرگ او را خورد و از آن به بعد هميشه پدرمان غمگين است ، يوسف به آنها گفت : آيا همهء شما از يك پدر هستيد ؟ گفتند : آرى ، پدر ما يكى است ، امّا مادرانمان متفاوت هستند . يوسف گفت : به چه دليل پدرتان محبّت خود را از ميان همهء شما منحصر به يك تن نموده و به واسطه او انس و آرامش مىيابد و او را همراهتان نفرستاده است ؟ گفتند : او كوچكترين برادر ماست كه بعد از يوسف نزد پدر از همهء ما عزيزتر و محبوبتر است ، يوسف به آنان گفت : من يكى از شما را نزد خود نگاه مىدارم و بقيّه نزد پدرتان برويد و سلام مرا به او برسانيد و به او بگوييد ، پسر كوچكش را كه مىگوييد نزد خود نگاه داشته ، نزد من بفرستد تا او از اندوه پدر و پيرى زودرس او و گريه و نابينايى وى برايم خبر دهد و مرا آگاه سازد تا من سخن شما را بپذيرم ، وقتى يوسف چنين گفت : آنها ميان خود قرعه انداختند و قرعه به نام شمعون افتاد ، و يوسف دستور داد تا شمعون را نگاه دارند وقتى كه آنها خواستند با شمعون وداع كنند ، شمعون به آنان گفت : برادران بنگريد كه چه بر سر ما آمده و سلام مرا به پدر و مادرم برسانيد ، آنها با او وداع كردند و به راه افتادند تا اينكه به شام رسيدند و بر يعقوب وارد شدند و به آرامى سلام دادند ، يعقوب گفت : اى پسرانم ، چرا با صدايى آرام سلام مىدهيد و چرا من صداى پسر عزيزم شمعون را نمىشنوم ؟ گفتند : اى پدر جان ما به نزد بزرگترين پادشاه و بهترين مردم از نظر علم و داورى رفته بوديم ، اگر چه كه او بسيار شبيه توست ، ولى متأسفانه ما خانواده براى بلا و آزمايش آفريده‌شده‌ايم ، چون پادشاه ما را متهم به جاسوسى نمود و حرف ما را تصديق نمىكند ، مگر اينكه بنيامين را با پيغامى از جانب خود همراه ما بفرستى تا او را از اندوه و گريه و پيرى زودرس تو با خبر سازد . يعقوب پنداشت كه اين سخن مكر و حيله‌اى از جانب آنهاست و به آنها گفت : پسرانم چه عادت بدى داريد ، هر وقت كه به هر دليلى از نزد من مىرويد ، هنگام بازگشت يكى از شما كم مىشود ، من او را همراه شما نمىفرستم ، آنها تسليم شدند ، ليكن وقتى براى گشودن بارهايشان رفتند ، مشاهده كردند اجناسى را كه به